زنده شدم...
پیرزنی نشسته
نگاهش در نگاهم گره خورده
خودش را در چشمانم جستجو میکند
روحش ، دلش روح مرا میخواهد
به او میخندم
سایه ایجاد شد
خورشید خداحافظی میکند
حال سایه کامل شد
پیرزن با چشمان غم زده نگاهم میکند
دوچرخه ام را سوار میشوم
رکاب میزنم
از او دور میشوم
میان غم چشمان پیرزن
گم میشوم
دلم امیدوار است
میخندم
طنین صدایم موج می اندازد
در گوش زمان
پیرزن جلویم میایستد
دوچرخه را متوقف میکنم
مستقیم است
نگاه پیرزن و من
در چشمان یکدیگر
با نگاهم از او میپرسم
چرا غم داری؟
میخندد و دو بال در می آورد
پرواز کرد
من هنوز نگاهش میکنم
باران می بارد
چشمانم را روی هم میگذارم
آسمان رنگین کمان را در خود جای داده
خواب ابدی
به سراغم می آید
دردی مبهم در سرم میپیچد
آری !
زنده شدم ...



